آمده‌ای بِدری‌ام، نه؟

من چوپانی هستم

که خاندان‌اش نسل به نسل دروغ گفته‌اند.

 

  
بهنام شوشتری

انکار-خشم-افسردگی-پذیرش

دیدمش. به سمت‌اش گام برداشتم. لابه‌لای شلوغی جمعیت گم شد. که سراب بود. که من هاجر نبودم. که خیابان‌ها را بالا و پایین ندویدم. ایستادم. مات از آنچه روزگار چه در کام‌ام خواهد ریخت. دستی  به سمتم دراز شد. فشردمش. آتشی بود که از هر طرف زبانه می‌کشید. که ابراهیم را طلب می‌کرد. که من ابراهیم نبودم. که پاره‌های آتش بر جانم افتاد و من بی هیچ معجزه‌ای سوختم. خاکسترم را باد ندادند. که من بودا نبودم. که من هیچ نبودم. که من، من نبودم. بود او، و من از بودِ او بودم. که رفت و صدایش نکردم. که لحن خوشی نداشتم. که من داوود نبودم. که لال بودم. که سوخته‌بودم و خاکستر. که خدا را... بی هیچ ندایی، بی هیچ گلستانی، بی هیچ معجزه‌ای. که پیامبر نبودم من. که رفت به سمت‌اش گام برنداشتم. 

  
بهنام شوشتری

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

گاهی دستم را بگیر. بی هوا. آنگاه که تند تند راه می‌روم و موبایل در دست در حال غر و لند کردن‌ام. گاهی گونه‌ام را ببوس. بی‌پروا. آن زمان که اخم کرده‌ام و دنیا را فحش می‌دهم. گاهی لپ‌تاپ را از جلوی رویم بردار. صندلی‌ام را بچرخان و مرا مجبور کن موهایت را ببافم. گاهی مرا دوست داشته‌باش. آنطور که انگار در دنیا شبیه من پیدا نمی‌شود. گاهی مرا دوست داشته‌باش. آنطور که انگار همین امشب خواهم مرد. که انگار من اکسیژن، من مایه‌ی حیاتت هستم. گاهی، فقط گاهی، عشقت را بریز توی پیاله‌، لب‌هایت را نزدیک کن، و آرام در گوشم دوستت دارم را بگو. که اخمم بپرد، که نمیرم، که در آغوشت خوابم ببرد. 

  
بهنام شوشتری

بسی رنج بردم

بیخیال! پندارِ زشت بمیرد! همه‌اش که بدی و رنج نبوده. که من خوشی‌های طولانی را هم تجربه کرده‌ام. که من خندیدنی‌های دنیا را قه‌‍‌قهه زده‌ام. گفته‌بودم دنیا را اگر سر و ته‌اش را بزنی، همه‌ش نیستی و نابودی‌ست، قبول. گفته‌بودم همه‌ش به داشتن چیزهایی که نداری فکر می‌کنی و به از دست دادن چیزهایی که داری، قبول. لقد خلقنا الانسان فی کبد، قبول. اما خب... بیا کمی دور شویم از این ناملایمات، کمی بخندیم به این دنیای بی‌رحم. به چه‌اش بخندیم؟ به همین واپسگرایی‌اش مثلا. تا دیروز برای داشتن کار مورد علاقه‌ات، برای رفتن به رشته-دانشگاه خاص‌ات، برای یافتن همراه زندگی‎ات تلاش می‌کردی، جان می‌دادی. اکنون اما که داری‌شان می‌بینی دنیا جز این می‌تواند باشد. که «بودن» جز این است. که علاقه جز این است. ذات‌مان را با رنج آمیخته‌اند. گِل‌مان در رنج مشت خورده، سفال‌مان در رنج سیقل‌ش داده شده، و کوزه‌مان را در رنج از توی کوره در آورده‌اند. تکان که می‌خوری دردت می‌آید! به چه‌اش بخندیم؟ مثل پیرمردی که ساعت‌ها سر جایش می نشیند و هیچ نمی‌گوید. دستش، پایش، کمرش با کوچکترین تکان‌خوردنی درد می‌گیرد. اما با دیدنِ بازی کردنِِ نوه‌ها، لب‌هایش در تمام صورت کشیده می‌شود. مثل وقتی که...

بیخیال! حرفِ نگفته به! بیست و شش را تمام کردم.

سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

همین :)

  
بهنام شوشتری

بازی

+عکس از اینستای مهتاب قادری


چرخ زدی و بالایم بردی

چرخ زدی و پایینم کشاندی

عشق برای تو

بازیچه‌ای بیش نبود. 

 

 

  
بهنام شوشتری

نه هیچ یک از مردم این آبادی

چشم‌هایت گرد شده! به خودت آمده‌ای و می‌بینی که داری زیر لب «زندگی هنوز خوشگلیاشو داره» را می‌خوانی. نه اینکه ترانه خواندن و بشکن و بالابنداز چیز عجیبی باشد. که این زندگیِ پر فراز و پر نشیب، این پیرزن عشوه‌گر متعجبم می‌کند، مبهوت‌ام می‌کند. روزی از بیچارگی در فاضلاب‌های شهر دست و پا می‌زنی و فردایش هم‌پروازِ آواز چکاوک‌ها می‌شوی. روزی دیوانه‌وار هستی را نفرین می‌کنی و روز بعد عاشقانه در آغوشش می‌کشی. روزی خنجر را –که تا استخوانت فرو رفته‌است- از سینه‌ات بیرون می‌آوری و فردا جای زخمش را با گل‌های مریم پر می‌کنی. چشم‌هایم گرد شده از این همه ناسازگاری و بی‌ثباتی و فراموشی و هزار اتفاق کوچک و بزرگ دیگر که در خواب هم نمی‌دیدی فراموش کردن‌شان را. اما اکنون در بیداری، در گذر زمان می‌بینی‌اش. گذر زمان، زمانِ سگ مصب!

  
بهنام شوشتری

خسته

گفته‌بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

منتها نه وقتِ قرار گذاشتن دارم و نه دل و دماغ حرف‌زدن.

  
بهنام شوشتری

nhka;ni fhv,kd

این روزا بارون می‌زنه و حیاط دانشکده رو خیس می‌کنه. بوی نمِ بارون می‌پیچه توی مشام‌مون. صدای شرشر بارون گوش‌مون رو نوازش می‌کنه. دانشکده انگار مهربون‌تر از همیشه‌ست. میدونم! اینا قدیمی‌ترین و تکراری‌ترین تمثیل‌های هوای بارونی‌ان! اما باور کنید عین حقیقت‌ان! روی صندلی نشستیم. پاهامونو تا جایی که شد کش دادیم و دراز کردیم. چای داغ روی میز، مارل‌برو توی دست، چشم‌ها و گوش‌ها مستِ لایعقلِ بارون. آخ از دانشکده بارونی...

  
بهنام شوشتری

شما که با غمِ من آشناترید از من

در خانه راه‌ش ندهید. پس‌اش بزنید. اندوه، این هرزه‌ی مهربان، این آرامِ دوست‌داشتنی را زمانی که طفل است مصلوب‌اش کنید. که دیدم‌اش من، آنگونه که آرام و سربه‌زیر وارد خانه‌تان می‌شود. گوشه‌ای پیدا می‌کند و می‌نشیند. توقع مهمان‌نوازی ندارد. همچون کودکی معصوم با انگشت‌هایش بازی می‌کند تا خجالت‌اش را پنهان کرده‌باشد. محل‌اش ندهید اما. به عزیزترین کس‌تان که نزدیکش نشوید. در آغوش نکشیدش. که تمام‌اش بازی است. ولی شما، همچون بسیاری از گذشتگان، دل‌تان برایش می‌سوزد. می‌بوسیدش. سفره می‌اندازید و برایش آب و نان می‌آورید. می‌پروریدش. بزرگ می‌شود. قدرتمند می‌شود. آن‌وقت است که پا جای شما می‌گذارد. زورگویی می‌کند. زمین‌تان را غصب می‌کند. آن‌وقت است که دیگر زورتان به اخراج کردنش نمی‌رسد. آنگاه بین اندوه و شما، آنکس که باید خانه را ترک کند شما خواهید بود.

نگاهم کنید. من را که با باران‌های بهاری میانه‌ای ندارم. مرا که سال‌هاست خانه‌ام سیاه‌پوش است. مرا که عزادارم. غم بر من چنبره زده‌. اندوه به آغوشم کشیده. که جز ملال نصیبی نمی‌برید از من. نکنید. راهش ندهید.

 

  
بهنام شوشتری

سال نو

نه با مسیح

و نه با محمد.

به من بگو

سال‌هایم را

از روز میلادت آغاز کنم

یا از روز هجرتت؟

  
بهنام شوشتری

قلبم را از من بگیر، نوشتنم را نه

بعد از حدودا 45 روز بالا و پایین پریدن بالاخره وبلاگم درست شد. نمیدونم باید از مسئولین پرشین‌بلاگ شاکی باشم که اینقدر «دیر» به مشکلم رسیدگی کردن یا باید ازشون تشکر کنم که «بالاخره» به مشکلم رسیدگی کردن!

  
بهنام شوشتری

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی

از چه بنویسم وقتی شک... از چه بگویم وقتی خواستن... سخن چه‌کسی را بشنوم مادامی که نگاه... .

تازگی‌ها تمام حرف‌هایم نیمه‌کاره می‌ماند. تنها می‌مانم میان این همه لغاتِ بی‌سروته. وقتی تمام هستی‌ام جمله‌ای شد و حوا به زبانش آورد: « لب از ترشح می پاک کن برای خدا / که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد»، دیگر چه سخنی برای... .

 

منِ لعنتی

  
بهنام شوشتری

← صفحه بعد