از درس و دانشگاه

توی تمام دوران تحصیلم همش از خودم می‌پرسیدم درس چیه؟ امتحان چیه؟ من هیچوقت مردِ علمِ دانشگاهی نبودم. ولی تا چشممو باز کردم دیدم موجِ موجود توی جامعه منو با خودش برده. نه اینکه نخواسته باشمش. خواستم و رفتم. ولی توی موجِ جامعه رفتم. اگه جامعه نبود شاید دچارش نمی‌شدم. من هیچوقت مردِ علمِ دانشگاهی نبودم. من همیشه تاریخ امتحانارو فراموش میکنم. من هیچوقت (از موقع دبیرستان) سر کلاسا جزوه نمی‌نویسم. ولی الان کی باورش میشه که من اونی که توی نگاه اول می‌بینه نیستم؟ کی باورش میشه که من برای شناسوندن خودم به جامعه این راهو رفتم؟ کی باورش میشه که من هنوز هم میخوام این راهو ادامه بدم؟

منی که لفظ شراب از کتاب می شستم

زمــانـه کاتـــب دکـــان می فروشــم کرد

+شاعر؟

پ.ن1: حرف که زیاده. میشه ساعت‌ها راجع به این قضیه حرف زد. خواستم خلاصه و مفید بنویسم.

پ.ن2: توی فیلم «یک ذهن زیبا» اونجایی که جان نش کتابو میندازه توی سطل آشغال. یه روزی اینکارو سر کلاس انجام میدم. یا در مقام دانشجو، یا در مقام استاد!

  
بهنام شوشتری

دیگر به موی کوتاه اعتقادی ندارم

عماد در صفحه ف.ب‌. اش نوشته:

بعــــد از گذر عمر و یک سال به مــــرگ نزدیک شدن دیگر به"موی کوتاه" اعتقادی ندارم. از این به بعد به هیچ دختر "موکوتاهی"خیره نمی‌شوم. خیابان را آرام آرام طی می‌کنم و از کنار همۀ دختران مو کوتاه با بی اعتنایی عبور می کنم.

دوست دختر آدم باید موهایش بلند باشد. آنقدر بلند که با هر بار صدا کردنش ثانیه‌هایی به انتظار بنشینی تا موهایش از روی صورت کنار برود. بعد درست در همین لحظه جستی بزنی و جایت را عوض کنی و دو مرتبه صدایش کنی تا باز برگردد و تو از خود بیخود شوی. باید آنقدر بلند باشد که شیرجه بزنی و در پیچ و تاب گیس‌هایش گم شوی. او تلفن را بردارد و خبر یک " گمشده" را به پلیس اطلاع دهد. غوطه ور در موج گیس‌هایش و رهایی.

 

پ.ن 1: حتمن نوشته کامل عماد رو بخونید. از دل من نوشته!

پ.ن 2: به زودی یادداشتی با عنوان «دختری که موهایش را کوتاه کرده ترسناک است» منتشر میکنم.

  
بهنام شوشتری

من از آن روز که در بند توام غذا نخوردم

تو خوبی. چشم‌هایت، صدایت، دست‌هایت، اخلاقت. همه چیزت خوب است.

آشپزی‌ات اما افتضاح است عزیزم.

  
بهنام شوشتری

برشی کوتاه از داستانی بلند

گمش کرده‌بودم. داشتم دنبالش می‌گشتم. می‌دانستم معمولا کدام خیابان را برای پیاده‌روی انتخاب می‌کند. باران می‌آمد. چتر را روی سرم بازکرده بودم. راه می‌رفتم و زن‌ها را نگاه می‌کردم. رد چشمهایش توی ذهنم بود. می‌دانستم که موقع راه رفتن جلوی پایش را نگاه می‌کند . می‌دانستم که موقع راه رفتن سرش پایین است. پس برای دیدن کسانی که سرشان پایین بود و چهره‌شان مشخص نبود بیشتر کنجکاوی می‌کردم. از صبحِ زود دارم دنبالش می‌گردم. تمام روز را توی همین خیابان راه رفته‌ام ولی پیدایش نیست. کجا رفته‌است پس؟ راه می‌روم و به این فکر می‌کنم که این اواخر حرف‌های عجیبی می‌زد. صحبت کردنش کمتر از گذشته شده‌بود و اگر هم حرف می‌زد آنقدر صحبت‌هایش ابهام داشت که حسابی گیج می‌شدم. یکی از حرف‌هایی که گاهی اوقات هم تکرارش می‌کرد این بود که: «چیزایی که بهت نزدیک‌ترن رو زودتر گم می‌کنی». بهش گفته‌بودم: «با منی؟» همانطور که داشت کارهایش را می‌کرد، سرش را تکان داد که آره. این حرف را اولین بار وقتی گفت که دسته کلیدهایم را گم کرده‌بودم و داشتم مضطربانه همه جا را دنبالش می‌گشتم. او پشت میز نشسته بود و داشت کتاب می‌خواند. سرش را برگرداند و مستقیم نگاهم کرد. وسایل روی میز را جابه‌جا کردم و با درماندگی گفتم: «دسته‌کلیدم اینجا بود. درست همینجا! تو ندیدیش؟»  ابروهاش را با بی‌حوصلگی بالا انداخت و گفت: «توی دستته!». دستم را بالا آوردم و نگاه کردم. توی دستم بود. آهی کشیدم و لبخندی زدم. او سرش را برگرداند و به کتاب خواندنش ادامه داد. حتا لبخند هم نزد.

هوا تاریک شده‌بود. خسته بودم. برگشتم توی خانه. در را پشت سرم بستم. آهی کشیدم  و سرم را بالا آوردم. دیدم روبرویم نشسته. داشت توی نورِ کمِ اتاق کتاب می‌خواند. با تعجب پرسیدم: «کجا بودی؟» سرش را به سمتم برگرداند. نگاهم کرد. آرام و مستقیم نگاهم کرد. منتظر جواب نماندم. می‌دانستم اگر بخواهد جواب بدهد می‌دهد. می‌دانستم نگاه را به پاسخ دادن ترجیح می‌دهد. سینی چایِ کهنه را که از دیروز روی میز مانده‌بود برداشتم و رفتم توی آشپزخانه. برایش چای تازه دم کردم. از همانجا داد زدم: «هنوز هم تلخ می‌خوری؟» این‌بار هم جواب نداد. چای را توی لیوانی که دوست داشت ریختم و برگشتم توی اتاق. اما کسی نبود. درِ خانه نیمه باز مانده بود. مطمئن شدم که رفته‌است. سینی را روی میز گذاشتم. از پنجره توی کوچه را نگاه کردم. برگهای زرد سراسر خیابان را پوشانده‌بودند. چترم را برداشتم و رفتم توی خیابان. انگار گمش کرده‌ام.

  
بهنام شوشتری

پلک

پلک می‌زنی

که خشاب اسلحه‌ات را

عوض کرده باشی

  
بهنام شوشتری

سه پیشنهاد موسیقایی

پیشنهاد اول:

کدام موسیقی است که می‌تواند شما را از زمین جدا کند و دستتان را بگیرد و ببرد بالا و بالاتر؟ آنقدر بالا ببردتان که یادتان برود توی کدام دنیا زندگی می‌کنید. یادتان برود که باید برای فردا کارهایتان را تمام کنید. کدام آهنگ است که آنقدر بیخیال‌تان می‌کند که توی دل‌تان می‌گویید «گور بابای دنیا، من برای چه به این زمین آمده‌ام؟». آنوقت یادتان می‌آید که میخواستید سفر بروید و خیلی وقت است خودتان را مشغول کرده‌اید. یادتان می‌آید که دوست‌داشتید توی حیاط خانه، باغچه درست کنید ولی هیچوقت حوصله‌اش را نداشتید. یادتان می‌رود که چند روز از شنیدن آخرین عملیات تروریستی گذشته است. یادتان می‌رود که ممکن است رئیس‌تان در محل کار از شما ناراحت باشد. آندریا بوچلی، روحِ سرگردانِ جا مانده در زمین، الهه‌ی آواز، Sogno را می‌خواند. مراقب باشید! ممکن است قلب‌تان از انبساط بیش از حد منفجر شود!

پیشنهاد دوم:

مانی رهنما  هم‌آغوشِ تمام خستگی‌ها و دردهای من  است. درست همان کاری که داریوش اقبالی با غم‌ها و خستگی‌های پدرانمان کرد، مانی رهنما دارد با من می‌کند. کارهایش موسیقی‌ای دارد بدون هیچ نقص و ایراد. روی آهنگ‌هایش وقت می‌گذارد. صدایش فرود و نشیبی دارد که دستِ استادیِ بایک بیات را روی سرش حس کرده‌است. مانی رهنما کمتر شنیده می‌شود ولی جزو بهترین پاپ‌خوان‌های ایران است. آهنگ «درکم کن» را همین حالا گوشش کنید و اگر بعد از آن دلتان گرفت حتما یک عمل جراحی قلب باز انجام دهید! آنقدر که غم دارد.

پیشنهاد سوم:

نمی‌دانم تا به حال اسم گروه آرون را شنیده‌اید یا نه. نمی‌دانم چقدر به فرانسه و دنیای شلوغ لیون، شب‌های عاشقانه‌ی پاریس و بنادر همیشه زیبای مارسی تعلق خاطر دارید. نمی‌دانم چقدر زبان فرانسه می‌دانید (من که نمیدانم!) و چقدر به شنیدن خواننده‌هایی که نمی‌فهمید چه می‌گویند علاقمندید! البته آهنگی که من می‌خواهم معرفی کنم به زبان انگلیسی خوانده شده است ولی دیگر موسیقی‌های این گروه اکثرن فرانسوی ست. در آهنگ Lili، جدای از موسیقی و ترانه و صدا که همگی عالی هستند، چیزی که به شدت خودنمایی می‌کند لهجه‌ی فرانسوی خواننده است. لعنتی صدایش موج می‌شود و تمام روحت را طی می‌کند. سیالی می‌گردد که تمام مویرگ‌های بدنت را می‌پیماید و می‌رود توی قلبت و آنجا را تا درجه‌ی انفجار منبسط می‌کند. چند وقت پیش داستانی خواندم. شخصیت اصلی آن داستان لیلی نام داشت. این آهنگِ لعنتی را باید پس از خواندن آن داستانِ لعنتی گوش‌اش کرد. 

پ.ن: این سه پیشنهاد از بهترین‌های زندگی‌ام هستند. شاید بهتر بود بهترین تیرهایم را در یک حمله شلیک نمی‌کردم!

  
بهنام شوشتری

برای ماریون

باید پشتش به تو باشد و در حال رفتن . اینطوری به آدم بیشتر میچسبد. فکرش را بکن. روبرویت ایستاده و نگاهت میکند. هیچ حسی به آدم دست نمیدهد! یا بخندد. ریسه برود. یا چه میدانم گریه کند حتا. بدود و گریه کند و موهایش در باد تکان بخورد. دلت حتا ذره‌ای تکان نمیخورد! ماریون فقط باید پشتش به تو باشد و در حال راه رفتن. سرش را برگرداند و نگاهت کند. نفهمی که با نگاهش از تو فرار میکند یا دلش میخواهد بهش بگویی نرو! باید دلش گرفته باشد. باید دهانش –مثل همیشه- کمی باز باشد تا بهت بچسبد. ماریون را باید اینگونه دید. بعضی ها به دنیا نیامده‌اند که رو به دوربین بایستند و لبخند بزنند . خلق شده اند که پشتشان را بکنند و راه بروند و تنها لحظه ای برگردند و نگاهشان کنی. ماریون را برای این خلق کرده اند.

 

  
بهنام شوشتری

 

چشممان خورد به هم، صاعقه زد پلکم سوخت

+علیرضا آذر

by: Jarek Puczel

  
بهنام شوشتری

چند خط برای چارلی هبدو

۱- یکی از کاریکاتوریست‌های مجله‌ی چارلی هبدو که امروز کشته شد، پیشتر در پاسخ به این پرسش که «از مرگ نمی‌ترسی» گفته بود: «من به همسرم گفته‌ام وقتی مردم خاکسترم را توی چاه مستراح بریزد تا پس از مرگ باسن‌اش را هر روز احساس کنم.»

این جمله همزمان دو چیز را نشان می‌دهد. اول اینکه طنز این نشریه یک طنز بی‌پرده و از نظر من بی‌ظرافت است. من هم از لحاظ طنز از این روش خوشم نمی‌آید و هم از لحاظ خط فکری با رویکرد چارلی هبدو مخالف بودم. اما روی دیگر سکه‌ی این جمله این است که او و دیگر همکارانش واقعن از مرگ نمی‌ترسیدند. آنها سالهای زیاد با تهدید به مرگ و دستمزد بسیار پایین مجله‌ای را می‌گردادند که در آن باورهای‌شان (هرچند که از نظر من خیلی سطحی بود) را منتشر می‌کردند. آنها توهین می‌کردند و از نظر من اسلام‌ستیز بودند. اما هیچ گاه جان کسی را نگرفتند. آنها با قلم‌شان ستیز می‌کردند. آیا مسلمانان نمی‌توانستند و نمی‌توانند با قلم به جهاد با آنها بروند؟ البته که این کار بسیار سخت‌تری‌ست.

 

۲- در یکی از شماره‌های این هفته‌نامه کاریکاتوری چاپ شده بود با این تیتر : «واپس‌گراها [حضرت] محمد را هم پشت سر گذاشته‌اند.» و سپس از قول شخصیتی که دست بر چشمانش گذاشته بود (و گویا پیامبر اسلام است)  این جمله بیان شده بود : «خیلی سخت است که احمق‌ها طرفدارت باشند.»

 

۳- امروز دو جوان به ظاهر مسلمان فرانسوی تا دندان مسلح  به دفتر مجله‌ی چارلی هبدو ریختند و ۱۲ نفر را کشتند و ۱۱ نفر را تا حد مرگ مجروح کردند. آنها به نام پیامبر این کار را کردند پس از کشتار در خیابان فریاد زدند «انتقام پیامبر را گرفتیم.» و همچنین شعار «الله اکبر» سر می‌دادند.

 

۴- یکی از دوستانم امروز از کشور مالی برایم پیامی فرستاد با این محتوا: «حتی در مالی که جنگ فرقه‌ای بین مسلمانان و غیرمسلمانان برقرار است به خاطر تولد پیامبر که در پیش است جنگ را متوقف کرده‌اند. این احمق‌ها در فرانسه دنبال چه می‌گردند؟». البته پاسخ به همین سادگی نیست. بخشی از آن به سیاست‌های استعمارگرایانه‌ی گذشته‌ی اروپایی‌ها برمی‌گردد. برخی از آن هم به سیاست‌های خرابکارانه‌ی سعودی‌ها، سلفی‌ها و تکفیری‌ها ربط دارد. برخی دیگر هم زاده‌ی جامعه‌ی بحران‌زده‌ی سرمایه‌داری است. همه‌ی این‌ها دست به دست هم می‌دهد تا جوانی ناامید از آینده به هیجان بیاید و با پشتیبانی گروه‌های تندرو (با توجه به اینکه برنامه‌ی ریزی عملیات امروز بسیار دقیق و پیچیده بوده) به دفتر یک نشریه بریزد و به روی روزنامه‌نگاران که در دستشان چیزی جز قلم نیست، رگبار ببندد و با خودش فکر کند دارد به اسلام و مسلمانان کمک می‌کند.

 

۵- امروز وقتی برای خرید به خیابان رفتم، نگاه سنگین مردم را روی خودم احساس می‌کردم. کوچه پر از پلیس بود و چهره‌های مردم هم وحشت‌زده. اگر یخچال خالی نبود عمرن که از خانه خارج می‌شدم.

نتیجه‌ی عملیات قهرمانانه‌ی این دو-سه جوان، بویژه با کشتن روزنامه‌نگارن، چیزی جز ثابت کردن انتقادهای نشریه‌ی چارلی هبدو به اسلام ( و دیگر دین‌ها) نبود. بعلاوه آنها زندگی را از امروز برای بسیاری از مسلمانان و مومنان واقعی (و نه مسلمانان پلی-استیشنی که جنگ و جهاد را با بازی پلی-استشن اشتباهی گرفته‌اند) سخت و سخت‌تر کردند. 

کاریکاتوری که از خلیقه‌ی داعش که در سال جدید میلادی آرزوی «سلامتی» کرده بود
در واقع سلامتی را هدف قرار داده بود.

+روح‌الله شهسوار

  
بهنام شوشتری

از اینکه همه چیز خوب باشد می‌ترسم

« ... ببین عزیزم اون روزی که جواب من به تو بله باشه حتمن قبلش از تموم آدمای روی زمین نا امید شدم و تک تکشون دست دوستیم رو رد کردن. یعنی باید هیچکس به جز تو روی این کره‌ی لعنتی نباشه تا مشکلمو حل کنه. اونوقته که شاید یواش یواش بیام به سمتت. دقت کن! نگفتم حتمن میام، گفتم شاید. پس به جای ابراز علاقه‌ی الکی، به جای اینکه صب تا شب اینجا چله بشینی و داستان ببافی، پاشو برو به زندگیت برس. راستی یادم رف بگم، من با یه دختر دوست شدم. از تو خوشگل‌تر نیست، باهوش‌تر نیست، پولدارترم نیست. تنها چیزی که از تو بیشتر داره اینه که ادعا  نمیکنه منو بیشتر از هرکس دیگه‌ای میشناسه. ادعا نمی‌کنه که از هرکس دیگه‌ای توی زمین عاشق‌تره، خاص‌تره. ادعا نمی‌کنه که واسه‌ی من جون میده. من انتخابش کردم چون اگه یه روزی بذاره و بره، فقط یه هفته فکرمو مشغول خودش می‌کنه. دیوونه‌م نکرده. عاشقم نکرده. با هم هستیم ولی ازم توقع عشق‌بازی نداره. ولی تو ترسناکی، ممکنه عاشق باشی و منو عاشقم کنی. ممکنه باهام باشی و زندگی رو بهم هدیه بدی. ممکنه به خاطر حضورت همه چیز خوب شه! ولی بعدش یه روز که از خواب بیدار شدم، تو رو روی تخت نبینم. بعدش هم دیگه هیچوقت به اون تخت برنگردی. اونوقت من میمونم و یه عشق شعله‌ور که توی سینه‌م گیر افتاده. اونوقت دیگه یه هفته کفاف فراموشی رو نمیده. یه ماه، یه سال، ده سال، یه عمر... . اونوقت تا کی باید هرشب موقع خواب یاد اون شبی که خوابیدم و صبحش تو رو ندیدم بیفتم؟ اونوقت روزی چندبار تمام ناسزاهای عالم رو به خواب میگم؟ خوابی که تو رو از من گرفت. نفرین به خواب! ... »

  
بهنام شوشتری

شاید یک روز شاملو شدم!

به خودم قول داده‌ام که هر روز یک نوشته را دکلمه کنم! مهم نیست که آن نوشته، داستان باشد یا شعر باشد یا جمله قصار یا هر چیز دیگر. مهم نیست چه کسی نویسنده‌اش باشد. ضعیف باشد یا قوی. برایم اهمیتی ندارد. فقط باید دکلمه کنم. دلیلش؟ یک جور حس رضایت درونی‌ست شاید، نمی‌دانم.

قبل‌ترها از صدای خودم خوشم نمی‌آمد. حالا اما موضوع عوض شده‌است انگار. آنقدر عوض شده‌است که گاهی اوقات توی خیابان می زنم زیر آواز. یا توی دانشگاه یا محل کار حتا! بعضی وقت‌ها هم مسخره می‌شوم .عده‌ای که از کنارم رد می‌شوند همین‌که از من عبور می‌کنند زیر لب می‌خندند. همکارانم چپ‌چپ نگاهم می‌کنند و هزار اتفاق دیگر. نمی‌دانم اعتماد به نفسم افزایش یافته یا صدایم بهتر شده‌است. فقط می‌دانم که دوست دارم نوشته و شعر دکلمه کنم. دوست دارم آواز بخوانم.

چند روزی‌ست که شروع کرده‌ام و امروز را با این شعر ادامه می‌دهم:

به هزار دلیل دوستت دارم/ آخرینش می‌تواند/ کیف کوچکت باشد/ باز شده در جوی آب/...

  
بهنام شوشتری

 

دیوانه‌ی حجاب تو و چادرت شدم
اما بدون روسریم دوست دارمت

+محمد رفیعی

 

  
بهنام شوشتری

ارث

این روزا همش به این فکر میکنم که چطور میتونم خودمو از ارث محروم کنم!

آخه چرا کچلی باید ارثی باشه؟!

  
بهنام شوشتری

خداحافظ وبلاگ عزیزم

مثل مردی که کنار دره ایستاده است و در پریدن تردید دارد. مثل مردی که دلش میخواهد صدای مهربانی بهش بگوید: نرو!  و سپس بیاید دستش را بگیرد و از پریدن منصرفش کند

  
بهنام شوشتری

اگر بخواند

شعرهای من، سروده و ناسروده!
سلطنت شما را تردیدی نیست
اگر او به تنهائی
خواننده شما باد!

+احمد شاملو

  
بهنام شوشتری

وبلاگ نویس شدن سهل است، وبلاگ نویس ماندن دشوار

پنجره را باز میکنم. خودم را میبینم آنطرف خیابان. خودم را که وبلاگ نویس شده ام. صدا میزنم: آهــــــــای وبلاگ نویــــــــــس... سلاااام 

خودم از اینکه بالاخره یک نفر پیدا شده که او را وبلاگ نویس معرفی کرده‌است خوشحال می شود. خنده اش می‌گیرد و تا می‌خواهد دستش را به نشانه سلام کردن تکان دهد، اتوبوسی با سرعت به او برخورد می‌کند و خودم را از کادر خارج می‌نماید. چند لحظه بعد خون توی خیابان پخش می‌شود...

پنجره را می‌بندم. آهی می‌کشم و لیوان چاییِ سرد شده را یک تکه می‌خورم...

 

  
بهنام شوشتری