نوازش عاشقانه‌ام هستی، نه؟

من ساعتی هستم

که صبح‌ها روی سرش می‌کوبی.

 

  
بهنام شوشتری

در قطار تهران-مشهد

مشتاق روی خانه‌ی رویایی‌ام هنوز
تو رفته‌ای و بنده‌ی زیبایی‌ام هنوز

آن چشم و آن لب و آن ... گیج می‌شوم
مخمور لعبت مینایی‌ام هنوز

گفتی که زود عطر رخ یار می‌پرد
قرن‌ها ز عطر تو شیدایی‌ام هنوز

در عکس یادگاری‌مان تار می‌شوی
شک می‌کنم به قدرت بینایی‌ام هنوز

چشمت غزل سرای معاصر است اما
من پاسدار سنت نیمایی‌ام هنوز:

تمام عاشقانه‌های دنیا را 
در پیاله می‌ریزم.
حالا خورشیدی شده‌ام
که جهان دور سرش می‌گرد

  
بهنام شوشتری

گاو پیشانی سفید ِ من

 سال شصت و هشت بود. در میان خاکسترهای جنگ و شهادت و در بحبوحه‌ی اقتصاد له‌شده و کوپن و صف‌های طولانی، جایی نزدیک به اصفهان متولد شدی. شهر بوی خاکستر می‌داد که تو آمدی. نمی‌خواهم بگویم که با آمدنت جنگ تمام شد و زاینده‌رود جاری شد و شعله‌ی آتش آتشگاه پس از قرن‌ها دوباره شعله‌ور گشت. این حرف‌ها را نمی‌خواهم بگویم. نه اینکه گزافه گویی باشند، ولی گفتنش فقط رقیب می‌تراشد. من مرد هستم و می‌دانم وقتی مردان ِ این دیار این نوشته‌ها را بخوانند، سراپا اشتیاق می‌شوند برای دیدنت، برای داشتنت، کشف‌کردنت، عشق‌بازی‌کردنت. نباید از میدان نقش جهانت بگویم: از زیبایی خیره کننده‌ی گم شده پشت پیراهن گل‌های ذنبق . نه اینکه عالی‌قاپو نباشی، که ظرافت دستانت ظروفی‌ست میناکاری شده در کنار ستون‌های آینه‌ی پاهات. نه اینکه مسجد لطف‌الله نباشی، که کاشی‌کاری‌های آبی چشم‌هات، هنرنمایی دستانِ طبیعت است در نقش‌بندی‌ پیکرت. آه از لبانت، از شراره‌های آتشِ آتشگاه. ولی من نباید این‌ها را بگویم، که اگر گفته‌شوند شوق وصلت گوش عالم را کر خواهد کرد. اگر گفته‌شوند دیگر در خیل خواستارانت گم می‌شوم. همین حالا، همین اکنون، دختری زاده شده در بیست و پنج سال پیش در یکی از شهرهای اطراف اصفهان، همین که تنها رقیب‌ام پسرعمویت است، اگرچه وضعش بهتر باشد، ولی باز جای شکر دارد. من به هوای اردی‌بهشت حساسیت دارم. این را به مادرِ بیمارم می‌گویم تا کنجکاوی‌اش از فین فین کردن ِ مدامم برطرف شود. چکار کنم؟ وقتی توانم به پسرعمویت نرسیده، چطور می‌توانم با آن همه عاشق سینه‌چاکی که پس از خواندن این متن در پی‌ات می‌آیند، دست و پنجه نرم کنم؟

  
بهنام شوشتری

آه...کلتِک...آه ای دزد ِ رفقا

از صبح تا شب می‌نشیند و به وضعیت درس‌ها و مقاله‌هایش رسیدگی می‌کند. در وطن خویش غریب است و به زودی ایران را ترک می‌کند: این داستانِ لعنتیِ تکراری. توی دوران تحصیل‌ام کم نبودند دوستانی که تا دیروز هم اتاقی بودیم و حالا باید عکس‌های‌شان را در ینگه دنیا ببینم و حسرت بخورم که اگر ایران می‌ماندند چه کارها که نمی‌توانستیم با هم انجام دهیم. مثلا همین ابوالفضل که بچه تبریز است و همین روز‌ها می‌گذارد و می‌رود امریکا. استادهای آنجا دنبالش راه افتاده‌اند و مدام تماس می‌گیرند و در مورد شرایط صحبت می‌کنند. ابوالفضل شهریارِ دانشگاه است. غزل‌هایش مو را به تن آدم سیخ می‌کند. با آن لهجه‌ی ترکی‌اش می‌نشیند و برایم غزل می‌خواند و آخ... . بگذریم. یعنی نه اینکه بگذریم، منظورم این است که چه فایده این حرف‌ها وقتی که فقط غم آدم را بیشتر می‌کنند؟ وقتی که توی تمام این مملکت کسی نیست که خودش را مسئول بداند که دست ابوالفضل‌ها را بگیرد و نگذارد بروند؟ وقتی کسی نیست که جلوی مانی را بگیرد و بگوید که اینجا هم روزی گلستان می‌شود؟ جلوی افسانه بایستد و بگوید مردم این قسمت از دنیا به حضورت نیاز دارند؟ کسی نیست که هوای علی و مرتضی و امیرحسین و نوید و همه‌ی آن لعنتی‌های دیگری که قدر حضورشان را نمی‌دانیم را داشته باشد و اگر به فکر نگه‌داشتن‌شان نیست، لااقل به باز گرداندن‌شان بیاندیشد؟ دانشگاه شریف، محل وداع است. محل درد است. محلی است که می‌توانست ایران را آباد کند، ولی حالا باید شهریارانِ غیرتمندِ ما، با آن همه مقبولیت جهانی، طعم تحقیر را در خیابان‌های وطن‌شان چشیده باشند و تنها بخواهند جایی بروند که کمی قدر علمشان را بدانند. همین روزها که با ابوالفضل خداحافظی‌کنیم، درست مثل خداحافظی‌های قبلی، سیل اشک هایم به سختی بند خواهد آمد. می‌دانم.

دو بیت آخرِ تازه‌ترین غزلش:

روزی که غیرتم پس دیوار پوچ شهر

در مشت تنگ مردم دنیا مچاله شد

روزی که با طلوع سحر تا تمام شب

امید من، نوشتن چندین مقاله شد

 

  
بهنام شوشتری

قانون طبیعت را عوض می‌کنی، نه؟

من پرستویی هستم

که درخت از او کوچ کرده‌است.

 

  
بهنام شوشتری

خب! همه چیز خوب پیش میره!

امروز وقتی داشتم بعد از یک روز پرکار میرفتم خونه، توی ایستگاه مترو غلغله بود. البته توی این ساعت و این ایستگاه معمولن همیشه همین حالت پیش میاد. اینطور موقع ها مردم ردیف به ردیف کنار ریل وامیستن و معمولن هر قطاری که رد میشه بیشتر از یک ردیف جا نداره که سوار کنه! ردیف های بعدی باید واستن تا قطارهای بعدی بیاد. منم توی ردیف سوم بودم. دوتا قطار اومد و پُر شد و رفت.  تازه نوبت سوارشدنم شده بود. قطار سوم از دور دیده میشد. جمعیت زیاد بود. من کنار ریل واستاده بودم. قطار داشت نزدیک میشد که یهو یک نفر از پشت سر با قدرت همه رو هل داد تا خودش رو به کنار ریل برسونه . شدت هل طوری بود که اگر نفر بغل دستی منو نگه نمیداشت عملن پرت شده بودم روی ریل، جلوی مترو!‌ بعدش قطار از روم رد میشد! فکرشو بکنین!‌ توی روزنامه ها مینوشتن مرگ بر اثر هل دادن! بعد از عمری دود چراغ خوردن، قطار از روش رد شد! عجب افتضاحی میشد.

 انقدر عصبانی بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم .  برگشتم و طرف رو پیدا کردم . اون هم داشت من رو نگاه میکرد. حرفی نزد . همه مات و مبهوت بودن ببینن من میخوام چیکار کنم. منم بدون لحظه ای اتلاف وقت همه رو با دست کنار زدم تا بهش برسم .خون جلوی چشمامو گرفته بود.  نمیدونستم دارم چیکار میکنم. به محض رسیدن با یک مشت با تمام قدرتم گذاشتم  زیر چشمش! و طرف پرت شد روی زمین . به خودم که اومدم دیدم طرف جلوم واستاده. قیافش شبیه کسایی که زمین خوردن نبود . از خودم پرسیدم که نکنه پرت نشده باشه؟ چون یکم درشت بود و قاعدتن ضربه من پرتش نمیکرد.  صورتش هم شبیه کسایی که مشت خوردن نبود. گیج شده بودم. حواسمو جمع کردم ببینم چه اتفاقی افتاده. فهمیدم حتا بهش مشت هم نزدم. قدش خیلی بلند بود. تقریبن دوبرابر من هیکل داشت و نمیشد دستم به صورتش برسه و زیر چشمش رو کبود کنه. ولی باید بگم که با این اوصاف حتا اگر دستم هم به صورتش میرسید ضربه زدن بهش کار منطقی ای نبود.

 اما همه اینها به کنار، نکته‌ی تاسف بار جای دیگه ایه . وقتی که طرف نه درشت بود و نه قدبلند. خیلی ریزتر از من هم به نظر میرسید. و حتا چهره‌ش نشون نمیداد که آدم قلچماغی باشه! میدونین از چی حرف میزنم؟ از یک آدمِ میانسالِ قدکوتاهِ تپل با چشمهای بیگناه! کاش لااقل اون چشم ها رو نداشت تا باهاش دعوا میکردم. ولی خب چه میشه کرد؟

سهم من از یک مرگ احتمالی فقط یکم غرولند بود بهش و در نهایت خشم و عصبانیت بهش گفتم: «رعایت کن آقا!» . پیرمردی هم که اونجا بود مشکلات رو انداخت گردن نظام و همه صلوات فرستادن که خداروشکر اتفاقی نیفتاده! من هم سرمو انداختم پایین و سوار قطار شدم .

گفتم که ، همه چیز خوب پیش میره!

  
بهنام شوشتری

از صدایم

اینبار می‌خواهم اضطراب نداشته باشم

می‌خواهم آرام باشم

و سیبی را که برایم چیدی

با لبخند گاز بزنم

و با لبخند رانده شوم...

کاری هم نمی‌شود کرد

آنکس که زبان داد

تا با آن

نامت را صدا کنم

تو را ناشنوا آفرید...

  
بهنام شوشتری

کوزه‌گر دهر

پدربزرگ مُرد. داشت توی باغ بیل می‌زد که مرد. داستان به همین کوتاهی تمام شد. بعضی رنج‌ها هستند که آدم می‌داند یک روز اتفاق می‌افتد. نه اینکه از قبل برایش برنامه‌ریزی کرده‌باشیم، اما باید قبول می‌کردیم که بالاخره روزی می‌رسد که صبحش یک نفرمان از این خانه خارج می‌شود و شبش دیگر بازنمی‌گردد. و میدانستیم که آن یک نفر به احتمال بیشتر پدربزرگ خواهد بود. چه او که سن‌اش از همه ما بیشتر بود و بیمار بود و مشتاق‌تر بود برای دیدن عالم دیگر. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. از زمانی که از خانه خارج شد تا وقتی که دفنش کردیم فقط دو روز طول کشید. یک روز بین‌مان بود و دو روز بعدش خروارها خاک روی پیشانی‌اش ریخته ‌شده بود. گریه کردیم و با دست به سرهامان کوبیدیم. پدربزرگ مرده‌بود و من کودک بودم و توی جمعیت به دنبال طعمه‌ی بعدیِ مرگ می‌گشتم. حالا هم سال‌هاست که در هر مراسمِ ختمی خودم را جای مرگ می‌گذارم و همراه او به دنبال طعمه‌های بعدی‌اش می‌گردم. سال‌هاست مرگ با آستین بالازده‌اش اطراف عزیزترین موجودات هستی‌ام جولان می‌دهد و هر از گاهی یکی‌شان را می‌دزد. فقط نمیدانم تا کجا می خواهد شاخه‌های درخت زندگی را قطع کند؟ این درخت زندگی تا کجا می‌توانند به جوانه‌زدنِ بعد از قطع شدن شاخه‌هایش ادامه دهد؟

آه از این هرس کردن‌های بی‌رحم و آخ از این جوانه‌های بی‌رحم‌تر.

  
بهنام شوشتری

پسر بندر

خوشبختی یعنی هم‌اتاقی‌ت بچه گچساران باشه و مدام صدای آهنگ بندری توی اتاق بپیچه.

  
بهنام شوشتری

قمارباز

کمرم خمیده شده‌بود. نای‌ای نداشتم. کوله‌بار سنگینی که همراهم بود را گذاشتم پشتِ در خانه‌اش و آهی از سرِ راحت شدن کشیدم. از سنگینی‌اش رهایی یافتم. خانه‌اش طبقه‌ی اول بود و من مانند پیرمرد فرتوتی بودم که باکوله‌باری از سنگ و آهن تمام پله‌های برج میلاد را پیموده و حالا پشتِ در خانه رسیده‌است. همانجا روی زمین گذاشتم‌اش. حالا احساس سبکی می‌کردم.

می‌خواهم بگویم مثل این است که درون دریا بروی و خیس نشوی. یا از بالای دره‌ای سقوط کنی و کوچک‌ترین خراشی هم بر نداری. می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟ از اینکه نتایج بعضی از کارها دست خود آدم نیست. یعنی خود اتفاق به اختیار است و پیامدش به اجبار. آدم می‌تواند تصمیم بگیرد که توی دریا نرود، ولی وقتی که رفت حتما خیس می‌شود. پریدن توی دره دست خود آدم است ولی زخمی‌نشدنش امکان ناپذیر.

در خانه را بازکرده‌بود. من مانده بودم و لب‌های خندانی که نگاه‌شان می‌کردم. لب‌هایی که روی صورتش کشیده شده‌بود و تمام جغرافیای هستی‌ام را طی می‌کرد؛ از شرقی‌ترین دیوار غم‌هایم تا غربی‌ترین قاره‌ی کشف‌نشده‌ی شادی‌هام. هم اژدها بود و هم مارکوپولو. شاهنشاهِ مغرورِ چشم‌هایم، ماتِ شعبده‌بازی سربازانش شده‌بود. حالا چه کاری می‌توانستم بکنم جز رها کردن دین‌ام پشت در خانه؟

  
بهنام شوشتری