به او بگویید برود گم شَد

روبرویم نشسته بود. صحبت‌های‌مان را کرده‌بودیم. دستش را دراز کرد. که یعنی دستم را بگیر. به چشم‌هایش نگاه کردم و سرم را کمی به راست چرخاندم. که یعنی شک دارم. ابروهایش کمی بالا رفت. که یعنی نکند پس‌ام بزنی؟ نگاهم را از چشمانش بریدم و به بیرون کافی‌شاپ خیره شدم. که یعنی هنوز جای خنجری که زده‌ای درد می‌کند. دو گوشه‌ی لب‌هایش سنگین شد و پایین آمد. که یعنی این همه عذرخواهی کفایت نکرد؟ سیگار را توی ظرف کیک خاموش کردم و از کافه زدم بیرون. که یعنی ... .

  
بهنام شوشتری