خواهم‌آمد، برای دیدن دوباره‌ات

علی مسلمان بود و پروین به دنیایی دیگر اعتقاد نداشت. سال‌های اوایل دهه هفتاد با هم راه می‌رفتند و روی نیمکت پارک می‌نشستند و ساعت‌ها از اعتقادات‌شان صحبت می‌کردند. دو سال بعدش با هم ازدواج کردند. بی آنکه پا روی تفکرات خود گذاشته‌باشند. علی همچنان نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت و پروین همچنان دنیا را نهایت حضور بشر می‌دانست: انسان یکی از هزاران اتفاق تصادفی دنیا. من کودک بودم آن موقع‌ها. ولی خاطرم هست که پروین چطور عاشقانه جانماز علی را مرتب می‌کرد و موقع رمضان افطاری‌های رنگارنگ توی سفره‌اش می‌گذاشت. علی نیز هم‌پای پروین توی مهمانی‌ها می‌رقصید و می‌خندید و توی لیوان برایش شراب می‌ریخت.

 

آخرش؟ همه‌ی ما منتظر بودیم ببینیم آخرش چه می‌شود. تقریبا به اتفاق مطمئن بودیم که اینطوری همیشه یک جای کار می‌لنگد. نمی‌شود با دو عقیده مختلف. یکجا کم می‌آورند. به خصوص که پسرشان هم دو-سه ساله شده بود و وقتش رسیده‌بود که یک عقیده در تربیت کودک غالب شود. توی همین گیرو دار بودیم و مدام منتظر شنیدن خبرهای جدید از خانه‌شان، که پدرم با لباس سیاه وارد خانه شد. علی مُرده‌بود. قبل از این‌که جشن پنچ سالگی ازدواج‌شان را بگیرند؛ با یک تصادف احمقانه توی جاده. می‌دانم، این یک تراژدی ِکامل است. ولی اتفاق افتاد. زمانه، شبیه کارگردان‌های سطح پایین که نمی‌توانند داستان به هم پیچیده‌ی خودشان را جمع و جور کنند، شخصیت اصلی داستان را (صورت مسئله را) حذف کرد. من هم البته قرار نیست شروع کنم به روضه خواندن و بعدش صدای زار زارِ جمعیت از قسمت زنانه‌ی مسجد بلند شود. فقط همین را بگویم و خلاص. رابطه‌مان با پروین بسیار کم شد. یعنی پدر نخواست که رابطه داشته‌باشیم. می‌گفت رابطه‌ی ما او را زمین‌گیر می‌کند. پروین جوان بود و چهره‌ی زیبایی داشت. دکتر بود و کم‌کم استاد دانشگاه می‌شد. حضور ما می‌توانست انتخاب‌های جدید را از او بگیرد و ... .

 

چهارده سال از فوت علی می‌گذرد. شاخه گلی خریدم و به قبرستانی که در آنجا دفن بود رفتم. زنی چادری را دیدم که روی سنگ قبر نشسته بود. پسری نوجوان هم روبرویش، آن طرف سنگ، چمباتمه زده بود؛ قران می‌خواندند.

  
بهنام شوشتری