حتا نگذاشتم سلام کند

تازه بود. نیامده کشتمش. حتا نگذاشتم سلام کند. فقط لحظه‌ای نگاهش کردم. میدانستم که جلو می‌آید و سوال می‌پرسد. می‌دانستم روزی تمام این دیوارها را کنار می‌زند و می‌آید. خودم را آماده کرده‌بودم برای نزدیک شدنش. همیشه همه چیز همینطوری اتفاق می‌افتد. یک نفر نزدیک می‌شود. حرف می‌زند. ولی دیگر نمی‌رود. همان‌جا روبرویت می‌ایستد و نگاهت می‌کند و حرف می‌زند. هر لحظه هم جلوتر می‌آید. آنقدر نزدیک می‌آید که جزئی از آدم می‌شود. دیگر نمی‌شود کنارش گذاشت. آنوقت کنار گذاشتنش درد دارد. گریه دارد. غم دارد. خستگی دارد و آه...  .

در یک لحظه تمام خاطرات آینده جلوی چشمم آمد. قرارها، گل‌ها، خنده‌ها، کافی‌شاپ‌ها، دست‌گرفتن‌ها، ... همه و همه ناگهان از توی ذهنم رد شد. تصور کردم که چطور می‌شود انسان آینده‌اش جلوی چشمش باشد. چطور می‌شود که در دو زمان زیست کند. اول از گوش‌هایم شروع شد. صداها کم‌کم محو شدند. داشت با من حرف می‌زد ولی من فقط لب‌هایش را می‌دیدم. کمی لبخند رویشان نقش بسته‌بود. به نظر می‌رسید که دارد موضوع مهمی را با من در میان می‌گذارد. موضوع مهمی که فقط برای او مهم بود، نه من. نوبت به چشم‌هایم رسید. تمام رنگ‌ها رو به سفیدی می‌رفتند. چطور می‌توانست چنین اتفاقی بیافتد؟ انگار داشتم کور می‌شدم. رنگ‌ها در ذهنم ارزش خودشان را از دست می‌دادند. آخر چطور ممکن بود؟ حیرت زده بودم. من که میدانستم او می‌آید. من که برای دوری از او هرکاری کرده‌بودم. من که حرف‌هایش برایم ذره‌ای اهمیت نداشت. من که قرار گذاشته‌بودم دست‌هایش را نگیرم. من که قول‌داده‌بودم به گل‌فروشی نروم. من که قرار بر کشتن‌اش گذاشته‌بودم.

تازه بود. خواستم که نیامده کشته‌باشم‌اش. ولی نکردم. قدرت او بیشتر از من بود. خنده‌اش نیرومندترین سلاح عالم بود. دست‌هایش لطیف‌ترین سیم‌خاردارهای دنیا. نگاهش ... آه نگاهش. جنگ نابرابری را آغاز کرده‌بود. نتوانستم . کم آوردم. خنجری که با خود برده‌بودم آنقدر قوی نبود که او را برایم بکشد. کاری نمی‌شد کرد. فقط ایستادم. سال‌ها گذشت و ایستادم. شبیه کُشته‌ای بودم که در جوخه‌ی اعدام تیرباران شده، ولی طناب‌هایی که او را با آن‌ها به ستون بسته‌اند سرپا نگاهش داشته‌است. ایستادم. آنقدر که درد آمد، گریه آمد، غصه آمد، خستگی آمد...  .

نزدیک‌تر شد. قبل از اینکه کاری بکنم گفت: «سلام».

 

  
بهنام شوشتری