جهل مرکبِ بدبختی

گفت: «پل گیشا مرز خوشبختی و بدبختیه». خنده‌ام گرفت و بهش گفتم شوخی می‌کنی یا جدی گفتی؟ اخم کرد که «وسط بحث جدی شوخیم کجا بود؟». گفتم من پایین‌تر از پل گیشام و احساس بدبختی به این شکلی که تو میگی نمی‌کنم. گفت «توی این زمستون برف رو دیدی؟» گفتم آره. گفت «منظورم اینه که توی محله‌ی خودت دیدی برفو؟». گفتم نه طرف ما فقط بارون میومد. گفت «همین یعنی بدبختی دیگه. اینکه زمستون گذشته و محله‌ت رنگ برفو ندیده. میدونی اون بالا از اول زمستون تا حالا چندبار برف اومده؟ حداقل پنج شیش بار. اونم چه برفای سنگینی. ولی تو فقط چندبار بارونو دیدی. اصن می‌دونی اونا شمارش باروناشون از دستشون خارج شده؟ هر هفته هم چوب اسکیارو ورمیدارن میرن ایستگاه هفتم سرسره بازی. همینا دلیل خوبی واسه بدبختیت نیست؟». به انتهای راهرو خیره شدم. به دختری که داشت پاشنه شکسته‌ی کفشش رو جا مینداخت. جوابشو ندادم. ادامه داد: «نه مثل اینکه تو اصن حالیت نیس. بدبختیِ بالاتر برای تو اینه که نمی‌فهمی. تو توی جهل مرکبِ بدبختی به سر می‌بری». 

  
بهنام شوشتری