ای دشمنِ دیرینه‌ی غم‌های ناگاه / اینک بیا با خنده‌هایم دشمنی کن

کاغذها را یکی یکی خط زده‌ام و توی سطل زباله انداخته‌ام. با من که حرف می‌زند آسمان دهان باز می‌کند. با من که حرف می‌زند خورشید مستقیم روی پیشانی‌ام می‌نشیند. با من که حرف می‌زند صدای ماشین‌های توی اتوبان را نمی‌شنوم. کاغذ بعدی را مچاله می‌کنم و توی سطل زباله می‌اندازم. یکبار وقتی خندیده‌بود ابرها عاشق شدند و باران گرفت و برای قرن‌ها به باریدنش ادامه داد. یک بار وقتی گریه کرده‌بود یکی دیگر آمده بود و او را آرام کرده بود. همه چیز از همین‌جا شروع می‌شود. وقتی که یک نفرِ دیگر سر و کله‌اش پیدا می‌شود و می‌آید و دلداری می‌دهد. وقتی او با حضور شخصی دیگر آرام می‌شود. یک بار گریه‌کرده‌بود و من نفهمیده‌بودم که گریه‌کرده است. بعدها دیگر صدای خنده‌اش را هم نشنیدم. بعدترش خورشیدی در کار نبود.

سیگارِ روشن را توی سطل زباله می‌اندازم. خنده ام میگیرد. قدم زنان از ساختمان بیرون می آیم. این خانه باید زودتر از این‌ها سوزانده می‌شد.

 

  
بهنام شوشتری