آی شهاب، چهره‌ی خندانت پیدا نیست

دلم میخواد وقتی دارم زیر بارونایِ ریزِ بهاریِ تهران قدم می‌زنم، یه مرد حدودن سی و دو سه ساله پیداش شه. یک زن و یک دختربچه‌ی کوچیکِ مو فرفری هم همراش باشن. از دور ببینمشون که دارن بهم نزدیک میشن.  همشون به من لبخند بزنن و نزدیک‌ترم بیان. دخترک برام دست تکون بده. نزدیک شن و مرد جلوتر بیاد و بگه: «سلام بهنام» بهش بگم «سلام. شما؟» بگه: «من برادرتم. شهاب». اسمش هم حتمن باید شهاب باشه. من بهش بگم: «من برادر ندارم آقا. اشتباه گرفتی» و توی دلم فکر کنم چقدر خوب میشه اگه واقعن برادرم باشه. اون بگه: «من از لحظه تولد ازتون دور افتادم. زمان جنگ بود. بیمارستان‌ها بمبارون میشد. مامان بابا فکر کردن من توی بیمارستان مُردم و ...»  و بعدش شروع کنه به گفتن داستان زندگیش. دلم یک برادر سی و دو سه ساله میخواد که اسمش شهاب باشه. خیابون‌های بهاریِ بارون زده‌ی تهران فقط یک برادر سی و دوسه ساله کم داره. با یک دختر کوچولوی موفرفری. و همسری که هروقت نگاش کنی لبخند بزنه.

  
بهنام شوشتری