دژاوو

مرد بسته را تحویل داد به نگهبان. نگهبان خبر داد که برای زن بسته‌ای آمده. زن سریع آمد پایین و بسته را از نگهبان گرفت و رفت.  نگهبان به مرد گفت: «بسته رو که گرفت، دیگه منتظر چی واستادی؟» مرد گفت: «من ندیدمش. کِی اومد؟» نگهبان خنده ی مسخره‌ای روی لبانش آمد و سرش را برد لای روزنامه هایش. مرد از ساختمان خارج شد و نوشت:

به یکدیگر که می رسیم

هاله ای میشویم

که از درون هم عبور میکنیم

من از تو میگذرم

و تو از من

***

ما را

در دو جهان موازی 

خلق کرده اند

 

  
بهنام شوشتری