خب! همه چیز خوب پیش میره!

امروز وقتی داشتم بعد از یک روز پرکار میرفتم خونه، توی ایستگاه مترو غلغله بود. البته توی این ساعت و این ایستگاه معمولن همیشه همین حالت پیش میاد. اینطور موقع ها مردم ردیف به ردیف کنار ریل وامیستن و معمولن هر قطاری که رد میشه بیشتر از یک ردیف جا نداره که سوار کنه! ردیف های بعدی باید واستن تا قطارهای بعدی بیاد. منم توی ردیف سوم بودم. دوتا قطار اومد و پُر شد و رفت.  تازه نوبت سوارشدنم شده بود. قطار سوم از دور دیده میشد. جمعیت زیاد بود. من کنار ریل واستاده بودم. قطار داشت نزدیک میشد که یهو یک نفر از پشت سر با قدرت همه رو هل داد تا خودش رو به کنار ریل برسونه . شدت هل طوری بود که اگر نفر بغل دستی منو نگه نمیداشت عملن پرت شده بودم روی ریل، جلوی مترو!‌ بعدش قطار از روم رد میشد! فکرشو بکنین!‌ توی روزنامه ها مینوشتن مرگ بر اثر هل دادن! بعد از عمری دود چراغ خوردن، قطار از روش رد شد! عجب افتضاحی میشد.

 انقدر عصبانی بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم .  برگشتم و طرف رو پیدا کردم . اون هم داشت من رو نگاه میکرد. حرفی نزد . همه مات و مبهوت بودن ببینن من میخوام چیکار کنم. منم بدون لحظه ای اتلاف وقت همه رو با دست کنار زدم تا بهش برسم .خون جلوی چشمامو گرفته بود.  نمیدونستم دارم چیکار میکنم. به محض رسیدن با یک مشت با تمام قدرتم گذاشتم  زیر چشمش! و طرف پرت شد روی زمین . به خودم که اومدم دیدم طرف جلوم واستاده. قیافش شبیه کسایی که زمین خوردن نبود . از خودم پرسیدم که نکنه پرت نشده باشه؟ چون یکم درشت بود و قاعدتن ضربه من پرتش نمیکرد.  صورتش هم شبیه کسایی که مشت خوردن نبود. گیج شده بودم. حواسمو جمع کردم ببینم چه اتفاقی افتاده. فهمیدم حتا بهش مشت هم نزدم. قدش خیلی بلند بود. تقریبن دوبرابر من هیکل داشت و نمیشد دستم به صورتش برسه و زیر چشمش رو کبود کنه. ولی باید بگم که با این اوصاف حتا اگر دستم هم به صورتش میرسید ضربه زدن بهش کار منطقی ای نبود.

 اما همه اینها به کنار، نکته‌ی تاسف بار جای دیگه ایه . وقتی که طرف نه درشت بود و نه قدبلند. خیلی ریزتر از من هم به نظر میرسید. و حتا چهره‌ش نشون نمیداد که آدم قلچماغی باشه! میدونین از چی حرف میزنم؟ از یک آدمِ میانسالِ قدکوتاهِ تپل با چشمهای بیگناه! کاش لااقل اون چشم ها رو نداشت تا باهاش دعوا میکردم. ولی خب چه میشه کرد؟

سهم من از یک مرگ احتمالی فقط یکم غرولند بود بهش و در نهایت خشم و عصبانیت بهش گفتم: «رعایت کن آقا!» . پیرمردی هم که اونجا بود مشکلات رو انداخت گردن نظام و همه صلوات فرستادن که خداروشکر اتفاقی نیفتاده! من هم سرمو انداختم پایین و سوار قطار شدم .

گفتم که ، همه چیز خوب پیش میره!

  
بهنام شوشتری