امید

کنار پرتگاه ایستاده‌ام. باد توی موهایم راه افتاده و توی گوشم زوزه می‌کشد. خودم را برای پریدن آماده کرده ام. ترس در دلم راه یافته‌است ولی باید بپرم. باید یأس را سرکوب کنم. صخره‌های و سنگ‌های تیز و بی قاعده را نگاه می‌کنم که تا ناکجا رفته‌اند. انگار این دره انتها ندارد. چند قدم به عقب می‌روم و نفسم را حبس می‌کنم. عرق روی پیشانی‌ام نشسته است. نمی‌دانم تا رسیدن به اولین صخره و تکه تکه شدنم چقدر طول می‌کشد. بدنم روی صخره‌ها متلاشی می‌گردد  و خونم نقش جهالت را روی خاک نقاشی می‌کند. اصلا شاید قبل از برخورد با زمین و از ترس سکته کنم و بمیرم. می‌دانم که روزی خواهم مرد. چه فرق می‌کند که مردنم با تکه تکه شدن توی دره باشد یا در پوسیدگیِ عجز و یأس. باید پرواز کنم. باید برای پرواز کردن تلاش کنم. وقتش رسیده است. امید را اگر از من بگیرند، دیگر چه خواهم داشت؟ من پرنده نیستم،. بال هم ندارم. تنها کمی عشق توی وجودم، کمی شعله توی تنم، و امیدی توی چشم‌هام...

با تمام توان به سوی پرتگاه می‌دوم و جهشی می‌زنم به سمت آسمان. حالا در آسمانم و در حال لمس رهایی. حالا کدام یأس است که یارای مقابله با امیدم را داشته‌باشد؟ حالا سراسر امید شده‌ام برای زنده ماندن. در آسمانم و آنقدر دستانم را تکان می‌دهم تا به بال تبدیل شوند و بتوانم پرواز کنم. حالا به امیدی رسیده‌ام که در زمینِ خشک و سفت یافتش نمی‌کردم. یا پرواز خواهم کرد و سحرگاهان در آغوش زنی از خواب بیدار خواهم شد، و یا بدن تکه تکه‌ام شام لذیذی برای کرکس‌ها می‌شود.

  
بهنام شوشتری