ساعت ایستاد

همیشه شب‌ها که وقت خوابیدن می‌رسید، همانطور که روی تخت دراز کشیده‌بودیم به سمت هم برمی‌گشتیم. او کتابش را روی میز عسلی می‌گذاشت. من هم تلفن همراهم را خاموش می‌کردم و کنار کتاب قرارش می‌دادم. به چشم‌هایش نگاه می‌کردم و می‌گفتم: یکهو خر نشوی و فردا صبح که بیدار شدم رفته‌باشی! می‌خندید و میگفت: بگیر بخواب که باز وقت خوابت گذشته‌است و احمق شده‌ای! بعدش دوتایی با لبخند می‌خوابیدیم. من همیشه نگرانی‌هایم را پشت لبخندم پنهان می‌کردم.

حالا تمام نگرانی‌ها و اضطراب‌هایم به پایان رسیده‌است. روزی از خواب بیدار شدم و در کنارم ندیدمش. نه اینکه نانوایی رفته‌باشد، یا ورزش صبحگاهی، یا جایی مثل اینها. نبود و من می‌دانستم این نبودنش معنای متفاوتی دارد. پس از آن، شب‌های بعد از آن، موقع خواب نگران نشدم. پس از آن، شب‌های بعد از آن، پلک‌هایم را با تشویش و دلهره روی هم قرار ندادم. دیگر ترسی به دلم راه پیدا نکرد، که بدترین ترس‌ها را از سر گذارنده بودم. مرگ؟ کسی که تنهایی را تجربه کرده‌باشد از چیزی نخواهد ترسید. حالا زندگی راه می‌رود و مرا با خود می‌کشد. طناب را به پاهایم بسته و روی زمین می‌کشدم. من اما هنوز در آن لحظه، من اما هنوز در آن نقطه ایستاده‌ام. طناب را می‌کشد و بدنم کش می‌آید. چند سال است که بدنم کشیده می‌شود. رد ناخن‌هایم روی زمین مانده‌اند. هر روز صبح که بیدار می‌شوم دنبال او می‌گردم و یادم می‌رود که زندگی مرا با خودش برده‌است. یادم می‌رود که مدت‌ها از آن روز گذشته است. من شب‌های نگرانی و اضطراب را پشت سر گذاشته‌ام و حالا صبح‌ها با تپش قلب از خواب می‌پرم. صبح بعدی، صبح بعدی، و باز صبح بعدی...

  
بهنام شوشتری