یخچال پُر، شکم خالی

در یخچال را باز کردم و بطری شیر را برداشتم. سرش را بازکردم و آن را نزدیک دهانم آوردم. ناگهان دیدم روی بطری با ماژیک نوشته شده است «امید». خنده‌ام گرفت. فهمیدم از بس که همیشه از بطریِ شیر امید میخورم، مجبور شده اسمش را روی بطری بنویسد. خواستم که بطری شیر را سرجایش بگذارم و چیز دیگری برای خوردن پیدا کنم. دقت کردم و دیدم روی همه‌ی خوراکی‌های توی یخچال اسم امید نوشته شده. آهی کشیدم و لبخند تلخی زدم. معلوم نیست چقدر از خوراکی‌های امید را خورده‌ام که این کار را کرده. یادم نمی‌آید آخرین باری که چیزی خریدم و توی یخچال گذاشتم کی بود. در یخچال را بستم. رفتم و شیر آب آشپزخانه را باز کردم و سرم را خم کردم و تا جایی که میتوانستم و جا داشتم آب خوردم. بعد از آن گشتم و تمام بطری‌های نوشابه و دلستری که توی اتاق بود را خالی کردم و توی همه‌شان آب ریختم و با ماژیک رویشان نوشتم بهنام. همه را گذاشتم توی یخچال. بالاخره امید هم تشنه‌اش می‌شود دیگر.

/ 3 نظر / 19 بازدید
پوريوسف

جالبه كه به موضوع ها نگاه مثبت دارين

قاصدک

عالی

سپیده

ایول