دیوان خواجه چاره‌ی کارم نمی کند

گفتمش زلف به خونِ که شکستی؟ گفتا:

«حافظ این قصّه دراز است، به قرآن که مپرس»

*حافظ

 

پی نوشت:

‏دیوان خواجه چاره ‏ی کارم نمی کند
‏فالی زدن به چشم شما بهتر است ، نه ؟
در ساحل نگاه ‏همه دور  می زند
‏کشتی چشم های تو بی لنگر است ، نه ؟
حالا برای راندن من اخم می کنی
‏شاعر شگردهای تو را از بر است ، نه ؟

*حامد ابراهیم پور

/ 2 نظر / 18 بازدید
خودم

چشمای دلبرم که لعنتی خودش جهنم و بهشت رو یکجا جمع کرده...

math2re

من غرقه ی طوفان خویشم، کشتی ب کار من نیاید آسوده تر از حال ساحل، در بین این جوش و خروشم