باید پیاده شوم و قدم بزنم

داشتم یادگارامام را تخت گاز می‌رفتم بالا. دیرم شده بود. می‌دانستم که با تاخیر به قرار می‌رسم. پایم را روی پدال گاز گذاشته بودم و فشارش می‌دادم و با سرعتِ‌تمام توی بزرگراه لایی ‌می‌کشیدم. همه‌ی حواسم به دیرشدن و تاخیر بود. باید به سمت خیابان پیام میرفتم، خروجی پیام را اما دیر دیدم. چشمم روی تابلو بود، ولی توی لاینِ سمت چپ بزرگراه بودم و آنقدر سرعتم بالا بود که اگر می‌خواستم فرمان را به سمت راست بچرخانم قطعا ماشین چپ می‌کرد. با تابلوی خروجی پیام چشم در چشم بودیم، ولی نمی‌شد به سمتش بروم و این یعنی اوج درماندگی. می‌دانستم که حاضرینِ در محل قرار، تا رسیدنم به خروجی بعدی و دور زدن و برگشتنم صبر نخواهند کرد و این یعنی دانستنِ اوج درماندگی.

فکرکردم که تا به حال چندبار توی زندگی‌ام دنبال چیزی بوده‌ام که با سرعت از کنارش عبور کرده‌باشم؟ چندبار پیش آمده و آنقدر عجله داشته‌ام که حواسم نبوده که مقصد من همین‌جاست؟ آدم‌هایی که دنبالشان بودم و ازشان رد شده‌ام، موقعیتی را که می‌خواستم و از کنارش گذشته‌ام، خیابانی که در آن کسی منتظرم ایستاده‌بوده و من تخت‌گاز دنبال‌ش می‌گشتم. یادم آمد که یک بار برای رسیدن به زنی با سرعت می‌راندم و فرمان ماشین را به سمت راست چرخانده‌بودم و ماشین چپ کرده بود و چندین سال از زندگی‌ام را وسط بزرگراه غلت می‌خوردم و دستِ آخر هم خونین و مالین از ماشینِ مچاله‌شده‌ای پیاده‌شده‌بودم و زخم‌ها را روی سر و بدنم به یادگار گذاشته‌بودم. چپ کرده‌بودم و نه به زن رسیده‌بودم و نه به هیچ‌کدام از قرارهای زندگی‌ام.

من هنوز هم نفهمیده‌ام که گاهی اوقات باید سرعت ماشین را کم کنم. من هنوز هم نفهمیده‌ام که گاهی اوقات باید کنار بزرگراه نگه دارم و خواست‌هایم را از زندگی مرور کنم. باید بایستم و دور و برم را به دقت بررسی کنم تا راه را اشتباهی نروم، تا بفهمم کجا ایستاده‌ام، تا یادم بیاید مقصدم کجاست. من باید یاد بگیرم که از ماشین پیاده شوم، با خونسردی قدم بزنم. و لبخند بزنم به زندگی‌‌ای که می‌گذرد و هرگز حسودی‌ام نشود به کسی که دارد تخت‌گاز حرکت می‌کند و جلو می‌زند.

/ 4 نظر / 8 بازدید
آزاده

لعنت ب من ک دیر میفهمم ...

والری

همچین هم درست نشد.بدون هیتلر شکن نمیشه :|