زندگی چقدر می‌تواند ابلهانه باشد

تمام تهران را گشته بودم برای پنجاه متر سقف، برای خانه‌ای اجاره‌ای که بتوانم توی آن خستگی‌هایم را دراز بکشم و راحت باشم از دست شلوغی‌های خوابگاه. راحت باشم از اتاق ده نفره و داد و بیدادهای هم‌اتاقی‌ها و از بین رفتن حریم شخصیی و مسئول بی مغز ِ خوابگاه و هزار کوفت و زهر مار دیگر. توی بنگاه‌ها که می‌رفتم به رسم قانون نانوشته ای همگی‌شان قبل از اینکه بگویم چه می‌خواهم می‌پرسیدند: «چقدر پول داری؟». بودجه‌ام را که می‌گفتم پوزخندی می‌زدند و بدون اینکه بحث را ادامه دهند میگفتند فایلی نداریم! اول از بنگاه‌های میانه‌ی شهر شروع شد. خیلی توی ذوقم خورده‌بود. کم‌کم خیابان‌ها را آمدم پایین‌تر. هنوز هم پوزخند‌ها ادامه داشت. دستِ آبِ جوی خیابان ولیعصر را گرفتم و همراه او به سمت پایین تهران جاری شدم. هرچه می‌گذشت جوی آب گل آلودتر می‌شد و قیمت‌ها مناسب‌تر. در نهایت با هزار بدبختی به خانه‌ای رسیدم که ساختِ منطقی ای داشت و با بودجه‌ام هم‌خوانی می‌کرد. اجاره‌اش کردم. خوشحال!

دو روز نگذشته‌بود که متوجه شدم همسایه‌ها جواب سلام‌ام را نمی‌دهند. پرس و جو کردم و فهمیدم اعتراض دارند که چرا مجرد آمده توی ساختمان! که یعنی ما همه خانواده هستیم و متمدن. جای این مجردها توی ساختمان نیست! خوشحالی‌ام روی لب هایم خشک شد. با سوالی توی فکرم: اصلا چطور می‌شود که همیشه باید یک جای کار بلنگد؟

آن دانشجویی که موقع مافیا بازی کردن توی اتاقِ خوابگاه حنجره‌اش(!) را پاره می‌کند به نوعی، آن مسئول خوابگاهی که موقع صحبت کردن سرش را از روی میز بالا نمی‌آورد که نگاهت کند به نوعی، آن بنگاه‌ها که پوزخند می‌زنند به نوعی، همسایه‌های ماورای احمق‌مان به نوعی، و منی که اینجا می‌آیم و دردهای اجتماعی‌ام را می‌نویسم هم به نوعی. گاهی اوقات آنقدر با مشکلات پیش پا افتاده سر و کله می‌زنیم که باورمان می‌شود زندگی چقدر می‌تواند ابلهانه باشد.

/ 2 نظر / 10 بازدید
کالیسور

همیشه یک‌جای کار میلنگه. اصولا باید شک کرد در غیر اینصورت!

ملیکا

منم خوابگاه بودم.فوق دیپلم.اتاق ده نفری.رسما جنگل!!! +منم خونه مجردی دوست دارم اما فعلا نمیرم دنبالش...ماشین هم دوست دارم بخرم... +امیدوارم بد نگذره بهتون اما گاهی تنهایی زندگی کردن خیلی بهتره..