کوچ

مدت‌هاست که گریه‌ام نمی‌گیرد. اشک‌هایم از بین رفته‌اند. غم که می‌بارد چشمانم سرخ می‌شود. سردرد می‌شوم. تمام روز خمیازه می‌کشم ولی شب‌ها خوابم نمی‌برد. ساکت می‌شوم. سکوت مرگ باری که همه را از نزدیک شدن به من باز می‌دارد. جواب تلفن دوستانم را نمی‌دهم. این‌بار سکوتم طولانی شده‌است. غم این‌بار حمله‌اش سهمگین است. ماه‌ها ست که توی خانه و محل کار و دانشگاه و هرجا که می‌روم چمباتمه می‌زند و خیره‌سر نگاهم می‌کند. این‌بار آمده‌است که نابودم کند. تفنگش را بر نمی‌دارد و پیشانی‌ام را نشانه بگیرد. می‌خواهد زنده به گور شوم. می‌خواهد تکه تکه‌های وجودم را به یادگار ببرد. تمام سال منتظر بهار بودم. بهار هم حالم را خوب نکرد. وقت کوچ رسیده است. فقط کوچ است که می‌تواند رهایم کند. روستای آبادی در کنج کوهستان‌های کردستان. سال‌هاست که می‌دانم به آنجا باید کوچ کنم. روزی که غم حواسش از من پرت شود، و یا شبی که غم خوابیده باشد، کوله‌بارم را برمی‌دارم و می‌روم. «هجیج» ، روستای دور از غم من. می‌دانم آنجا را برای رهایی من ساخته‌اند. آنجا که بروم مهمان‌خانه‌ای خواهم ساخت و از مسافران پذیرایی خواهم کرد. روبروی مسافران چایی می‌گذارم و لبخند می‌زنم. آنجا غم باید رفته‌باشد. سال‌های سال بعد، اگر روزی از روزها ار هجیج گذشتید انتظار دیدن من را داشته‌باشید. ولی اگر از پیدا کردنم مستأصل شدید، در حالی که مسافرخانه‌ای آنجا بنا شده بود، غم را به یاد بیاورید، و کوچ را.

/ 5 نظر / 19 بازدید
مه سو

روستا و هوای پاکش...و کوچ...فرار از غم و تنهایی... سلام ... برای ماه مبارک رمضان ختم قرآن گروهی گذاشتیم...اگه دوس دارین شما هم در این راه همراهمون باشین حتما یه سر به وبلاگم بیاین و پست ثابت رو بخونین و خبرم کنین...تا پر نشده جدول...

نیلوفر

سلامی دوباره وب خيلي خوبي دارين

باهار

تو اگر بروی هجیج ،تهران بی تو دق می کند تهران آدم های شبیه تو را می خواهد خودت میدانی اوضاع بهم ریخته اس اگر تو هم بار و بندیلت را جمع کنی بروی ؛بهنام شهر دق می کند بی تو این شهر دق می کند دق...

نامی

جدی جدی جواب رفقا رو نمیدیا!!!!برات کامت گذاشتن خٌ جوابشون بده حاجی!

فوژان

عوضش من مدام اشکم میاد همه جا اشکم میاد یکم که فکر کنم اشکم میاد گاهی فکرم نمیکنم ولی اشکام میاد اخرین بارش توی اتوبوس بغل یک زن چادری بود که پهنای صورتم خیس شد حاج خانم استغفرالله میگفت و خدا رو توبه میکرد