یادم نرود

توی یک روز مثل همه روزهای معمولی دیگر، ساعت 8:15 دقیقه صبح که نصف مردم توی مترو خواب‌اند و نصف دیگر هندزفری توی گوش‌شان است، در محل کاری که کت‌وشلوار سیاه  پوشیدن و اخم کردن، صلابت داشتن و موقر بودن را می‌رساند، دختری با مانتویی بهاری وارد ساختمان شد، با دسته‌ای پر از گل زیر بغلش. به هرکس که رسید لبخند هدیه داد و شاخه‌ای از طراوت رزهای بنفش. 

/ 4 نظر / 22 بازدید
مه سا

دوست دارم یه اعترافی بکنم اون اوایل که نوشته هاتو میخوندم خیلی اهل کامنت گذاشتن نبودم ازشون لذت میبردم واقعا.. بعدش هم که بلاگفا انقلاب کرد و اون اتفاقا :)) حسابی از وبلاگ دور افتادم ولی با گوشی همیشه میخوندم هیچ وقت درمورد نوشته هایی که قبلا خوندم و از ته دل دوست داشتم نظری نشد بدم ولی الان دوست داشتم بگم آرشیوت رو چهار بار از اول تا آخر خوندم :) بعضی نوشته ها رو حتی بیشتر :) با بعضی هاشون گریه کردم .. الانم که داشتم پست جدیدت رو میخوندم باز حواسم رفت پی نوشته های قبلیت :)) از قلمت لذت میبرم بهنام ، خیلی خوب می نویسی :)

شاهزاده پوفر

با اینکه یکی از آرزوهام اینه که یه روزی اونقد پولدار بشم که هروقت میخوام دیدن هر کدوم از دوستام برم با یه شاخه گل برم، ولی الان شدیدا دلم خواست یه آقای اخموی کت و شلواری بی اعصاب تو اون ساختمون باشم :-D

فوژان

realy?

http://76600.blog.ir/

اینجور دخترها رو دوست دارم:)