آره که خیابونا و آسمونا ارث بابامه

نشسته‌ام و درس می‌خوانم در حین ورق زدنِ برگه‌ها و کتاب‌ها و جزوه‌ها ناگهان ایده‌ای به ذهنم می‌رسد. این ایده می‌تواند کارم را متحول کند. می‌تواند بازار ایران را تکان دهد. می‌تواند نیاز بسیاری از مشتریان را برطرف کند. فردا صبح حتما با مدیر عامل در میان می‌گذارمش و او هم قطعا خوشحال می‌شود و از ذوق بال در‌می‌آورد و هورا می‌کشد. پول‌ها به شرکت سرازیر می‌گردد، جیبم پر می‌شود و بعدش می‌توانم توی سی سالگی خودم را بازنشسته کنم و بروم سراغ زندگی خودم. بروم سراغ آرزوی دیرینه‌ام: کل دنیا را بچرخم و با آدم‌ها حرف بزنم و با فرهنگ‌ها آشنا شوم و از دیدن طبیعت کیف کنم و به آسمان بپرم و لذت ببرم از این همه آزادی.

فردا شد. موضوع را با مدیرعامل مطرح کردم. یعنی نه اینکه مطرح کرده‌باشم‌اش. هنوز دو جمله اول را نگفته‌ام که می‌گوید: نع! این‌ها به درد این بازار و این محصول نمی‌خورد! می‌گویم دقیقا محل‌اش همینجاست. شما چطور می‌توانید چیز به این روشنی را نادیده بگیرید؟ اخم‌هایش توی هم می‌رود و میگوید: من از تو بیشتر اینجا را می‌شناسم. از تو بیشتر تجربه دارم و می‌دانم حالا دقیقا وقت چه کاری است. اینکه ایده می‌دهی خوب است ولی بیشتر سعی کن خودت را درگیر این چیزها نکنی. حالا هم برو که خیلی کارها برای انجام دادن داریم و کلی از برنامه‌های‌مان عقبیم.

همین. یعنی تمام ایده‌های ناب من ناگفته در گلویم خفه شدند. ولی من نمی‌توانم. باید بروم. این شغل‌های کارمندی کفاف من و بازنشستگی سی‌ساله‌ی من را نمی‌دهند. باید سعی کنم هرچه زودتر ایده‌هایم را به دست خودم، و نه دیگری، پیاده کنم. من می خواهم در جوانی‌ام دنیا را بگردم و هیچ‌کس نمی‌تواند این حق مرا از من بگیرد. کارم را عوض می‌کنم. من زنجیرهای مالیِ زندگی‌ام را پاره می‌کنم  و به سمت ناکجا می‌دوم. دنیا را برای من ساخته‌اند. اگر از آن استفاده نکنم، چه کار مفیدی توی زندگی‌ام انجام داده‌ام؟ 

 

پ.ن: "آیا زمین خداوند وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید؟" سوره نساء.قران

/ 3 نظر / 23 بازدید
math2re

:) درستشم همینه.

کالیسور

رویای دیرینه‌ی من! .. ---- با آیسک آشنایی ؟ aiesec.org

آوون

کاش می شد رفتن... همیشه رفتن... . . آخ از این بی پولی که آدمو محدود می کنه.