بیا و نگو نه

صدای ساعت و ... صدای دَنگ دَنگ دَنگ

که امروز هم گذشـت و این دلم که تنـگ

 

چشـمِ انتظارِ من، بی تــکان بدون پـلک

حسـرتِ مدامِ گوشِ من بر صــدای زنگ

 

دست تو درون دست من چای می‌خوریم

صـندلیِ خـالی و من و توهـمی قشــنگ

 

بیـا کــــه ســــرد شــد هوا، بهــار را بیار

با گــریزهـای طـــره‌ی ســیاه رنـــــگ

 

بیـا که دیـر می‌شـــود بیا که مـنتظــرم

بیا که داستان من تیشه گشت و سنگ

 

«اما تو بـــاز کـــار خـــودت را بکــن، نیــا...»

/ 8 نظر / 22 بازدید
زيرزمينيا

دمت گرم واقعا وبلاگت فوق العاده باحاله خيلي جال کردم وقت داشتي يه نگاهم به سايت من بکن [قلب][لبخند]

والری

اجازه هست که بگم خیلی خوب بود بدونه تعارف؟؟؟ آقا اون آخر...جمله آخریه...چرا تک و تنهاس؟؟؟

والری

آرایه تضمین اگه اشتباه نکنم :)... در کل همون حس تک و تنهاییش تا اینجا هم اومد...

آزاده

بیا ک دیر میشود ... عاشق قصه عروس میشود ...

ملیحه

لذت بردم :) مخصوصا اون قسمت آخر...

ملیحه

می تونم بپرسم "دُرد" یعنی چی؟

ملیحه

آهان! چه جالب بود :) ممنون از وقتی که گذاشتین و توضیح دادین.

فوژان

صـندلیِ خـالی و من و توهـمی قشــنگ .... این خیلی ملموس بود :(