وبلاگ نویس شدن سهل است، وبلاگ نویس ماندن دشوار

پنجره را باز میکنم. خودم را میبینم آنطرف خیابان. خودم را که وبلاگ نویس شده ام. صدا میزنم: آهــــــــای وبلاگ نویــــــــــس... سلاااام 

خودم از اینکه بالاخره یک نفر پیدا شده که او را وبلاگ نویس معرفی کرده‌است خوشحال می شود. خنده اش می‌گیرد و تا می‌خواهد دستش را به نشانه سلام کردن تکان دهد، اتوبوسی با سرعت به او برخورد می‌کند و خودم را از کادر خارج می‌نماید. چند لحظه بعد خون توی خیابان پخش می‌شود...

پنجره را می‌بندم. آهی می‌کشم و لیوان چاییِ سرد شده را یک تکه می‌خورم...

 

/ 4 نظر / 17 بازدید
خودم

همینکه کسی را نمی‌شناسم که لینکش کنم، همینکه کسی من را نمی‌شناسد که لینکم کند، همینکه این وبلاگ بیننده‌ای ندارد، همه‌ی اینها، هم خوب است و هم بد. ولی بیشتر بد است. کم کم باید بساطم را جمع کنم...

غریبه!

میتونممممممممم لینک کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ صرفا جهت اینکه نوشته های جدیدتونو بخونم