امشب آن سیب سرخ را بده دستم

تو غنچه ای و من آن شبنم حزین

گر رخ نشان ندهی میخورم زمین

 

تو قاتل تمامِ نگون بختی منی

من دزد شعر چشم توام نازنین*

 

اینجا برای ما دونفر هوا کم است

آن را تو گفتی و رفتی برای این

 

امشب نظاره کن این شعر خسته را

امشب بیا و دمی در برم بشین

 

امشب فقط برای تو گفته می‌شوند

امشب تمام غزل های این زمین

 

امشب کجای جهان از تو روشن است؟

امشب تو برای که کرده‌ای کمین؟

 

امشب آن سیب سرخ را بده دستم

امشب دو سه تا جرعه از لب شیرین

 

چشم تو یک نظرم نمی‌کند حتی

چشم تو یک نظر حتی... فقط همین

 

*اشاره به شعر «من دزد شعرهای چشم تو هستم» ، محمدرضا عبدالملکیان.

 پ.ن: چرا من باید غزل بنویسم وقتی که با خواندن غزل‌های حافظ اشک در چشمانم حلقه می‌زند؟ وقتی که اوج دوران ادبیات غنایی گذشته است؟ وقتی هر حرفی که بزنم را قبل‌ترش یکی دیگر گفته؟واقعا چرا؟


/ 4 نظر / 6 بازدید
کالیسور

انسان گاهي چيزي مي گويد ، صرفاً جهت اينكه ببيند به آن اعتقاد دارد ... يا كه نه !!! این جمله‌ی همینگویه! صرفا یادش افتادم!

نامی

یکی بهم گفت الان تو قرنی هستیم که از لحاظ ادبی هیچ اثر نویی خلق نمیشه همه داستان ها نوشته شده همه شعرها سراییده شده همه حالات توصیف شده میگف تواین قرن دیگه بحث، خلق یه اثر جدید نیست بلکه بحث ارایه یک روایت جدید از همه اون متن ها داستان ها و شعر هایی که خوندیم فک کنم اونم از یکی اینو شنیده بود ولی خوب میگف قشنگ میگف

math2re

مطلع شعر خیلی خوب بود!

سارا

در مورد پی نوشت منم همچین نظری رو در مورد خودم دارم.. بلدم بنویسم اما بهترشو قبلا نوشتند و سرودند! .. بیت آخر رو خیلی دوست دارم :)