روان تشنه ما را به جرعه‌ای دریاب

میگفت یک مردِ عاشق نباید «احساسی» باشد، که باید «با احساس» باشد. گفتم فرقش چیست؟ گفت احساسی بودن برای نوجوان‌های گزنده‌ از عشق است. همان‌هایی که گوشه‌ی اتاق می‌نشینند و فکر می‌کنند و بی‌خودی اشک می‌ریزند. آن‌هایی که به جان عالم و آدم می‌افتند تا معشوق را در آغوش بگیرند، بی هیچ برنامه‌ای برای ادامه‌ی راه. اما با احساس بودن مردانه است. با احساس بودن قدرتمند است. یعنی کار خودت را بکنی ولی بدانی همان کار را بی‌حضور عشق‌ات نمی‌توانستی انجام بدهی. با احساس بودن یعنی کار کردن و پول (به اقتضای مخارج زندگی) درآوردن. مشتاق دیدار معشوق برای یک قدم زدن کوتاه شبانه بودن.

 

به‌ش گفته‌بودم بودنت همیشه طعمی تازه به زندگی‌ام می‌دهد. جواب داد که احساسی شد. گفتم آه از وقتی دندان‌های سفیدت از لای لبخندی قرمز بیرون می‌زند. جواب داد که احساسی شد. گفتم اگر نباشی زانوهایم توان طی کردن مسیرِ این زندگیِ لامروت را ندارد. جواب داد که احساسی شد. گفتم پیر شدم ولی هنوز کفش‌هایت من را یاد پیاده‌روی‌های دانشگاه تا امیرآباد می‌اندازد. جواب داد که احساسی شد. گفتم لعنت به من و عشق و احساس. من را از این واژه‌ها بیرون بکش. ترازوی من توان وزن کردن احساس را ندارد. من سنگ را از دل کوه -اگر بخواهی- بیرون می‌کشم. من از آتش -اگر تو در آن سویش باشی- عبور می‌کنم. من سال‌های پیش روی‌ام را -اگر منت گذاری- می‌کُشم برایت. جواب؟ چیزی نبود جز پژواک صدای خودم.

 

/ 4 نظر / 39 بازدید
بد

کوه و میزارم رو دوشم رخت هر جنگو میپوشم موج و از دریا میگیرم شیره سنگ و میدوشم اگه چشمات بگن آره.....

Azi

عالی بود[گل]

Azi

عالی بود[گل]

نگار

صوفی نشود صافی٬ تا درنکشد جامی.