آی شهاب، چهره‌ی خندانت پیدا نیست

دلم میخواد وقتی دارم زیر بارونایِ ریزِ بهاریِ تهران قدم می‌زنم، یه مرد حدودن سی و دو سه ساله پیداش شه. یک زن و یک دختربچه‌ی کوچیکِ مو فرفری هم همراش باشن. از دور ببینمشون که دارن بهم نزدیک میشن.  همشون به من لبخند بزنن و نزدیک‌ترم بیان. دخترک برام دست تکون بده. نزدیک شن و مرد جلوتر بیاد و بگه: «سلام بهنام» بهش بگم «سلام. شما؟» بگه: «من برادرتم. شهاب». اسمش هم حتمن باید شهاب باشه. من بهش بگم: «من برادر ندارم آقا. اشتباه گرفتی» و توی دلم فکر کنم چقدر خوب میشه اگه واقعن برادرم باشه. اون بگه: «من از لحظه تولد ازتون دور افتادم. زمان جنگ بود. بیمارستان‌ها بمبارون میشد. مامان بابا فکر کردن من توی بیمارستان مُردم و ...»  و بعدش شروع کنه به گفتن داستان زندگیش. دلم یک برادر سی و دو سه ساله میخواد که اسمش شهاب باشه. خیابون‌های بهاریِ بارون زده‌ی تهران فقط یک برادر سی و دوسه ساله کم داره. با یک دختر کوچولوی موفرفری. و همسری که هروقت نگاش کنی لبخند بزنه.

/ 6 نظر / 26 بازدید
math2re

می دونی من این متنو خیلی دوست دارم... ولی نیاز ب پاورقی ای مثل ی کامنت داره ؛) تا قبل خوندن کامنتش نفهمیدم جریان چیه! شاید هنوزم نفهمیدم! ولی باعث نمیشه متنو دوست نداشته باشم! :)

فسقلی :)

مثلاً اگر بهادر نامی با دخترکوچولوی مو لخت باشه قبولشون نمیکنید ؟ :دی

محدثه

منم همیشه دوست داشتم یه خواهر داشته باشم.. یه خواهر که تو بیمارستان از هم جدامون کردن.. یه خواهر همسن خودم عین خودم...

آوون

٬حالا که قرار نیس بیاد حالت ایده آلو بخوام دیگه....٬ همیشه زیادی که غرق رویا می شم همینو ب خودم می گم. حالا که واقعی نیست بذار بهترینشو تصور کنم...چ اشکالی داره..

مریم

من دلم یه برادر رضایی میخواد.