این همه خاطره؟

هرکس که به خانه‌ام رسید دانه‌ای در باغچه‌ام کاشت. باغچه کم کم رشد کرد و بزرگ شد. جوانه‌ها بوته شدند. بوته‌ها قد کشیدند. و حالا من صاحب گلستانی از خاطرات هستم که دیگران دانه‌اش را کاشته‌اند و خودم پروراندم‌شان. خاطراتم زیاد شده‌است. خاطراتم در مغزم جا نمی‌شوند. سرم، مثل بادکنکی که تا ته باد شده‌است، با کمی فشار اضافه منفجر خواهد شد.

لطفا به خانه‌ام نیایید. نبینید ام. خاطره‌ساز ام نشوید. میترکم. می‌میرم.

/ 8 نظر / 22 بازدید
http://76600.blog.ir/

میفرماید: هر که رفت انگار گوشه ای از دل ما را با خود برد... حالا حکایت پست شماست به ظرافت و لطافت دیگری:)

ایزابل

اباشه پس بای بای:) البته "نیومدن" هم خاطره است نامرد

ایزابل

بله؟ کلمه آخرو البته با "نیومدن" بودم

نامی

خٌ زمین توام حاصلخیز بوده ها! مث زمینای سیراب شمال، همونا که از دونه های اتفاقی تو دست باد هم درخت میسازن!!!! خیلیاش نباس خاطره میشدن برات نباید میذاشتی این شد دیگه خاطره دونت پر شده!??

نامی

تغییر کاربری بدی بهتر از اینه که عذر رفقات بخوای!

ساجده

وای اهنگ درکم کن مانی رهنما... بی نظیر بود و معرکه انقدر زیبا ک هیچ از آن نفهمیدم

مه سا

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال خیز از این خانه برو ، رخت ببر ، هیچ مگو

آماندا

سلام:) متن هاتون خیلی قشنگن. حسّشون خیلی خوبه :) موفق باشین.